تبليغاتX
عشق امام حسین

عشق امام حسین

حنظله بن اسعد شباسی یکی از یاران امام حسین
موضوع:
جمعه یازدهم آذر 1390 21:11

حنظلة بن اسعد شباسى

حنظله ، از جوان مردان روزگار و شجاعان نامدار ، و از انسان هاى برجسته بود .

ارباب رجال و مقاتل و محدثین ، نام نامى و اسم گرامى و نورانى او را زینت کتاب هاى خود کرده اند ، و او را از بزرگان کم نظیر شیعه به شمار آورده اند ، و وى را به شجاعت و فصاحت زبان ، و قرائت قرآن ستوده اند .

او در دلِ فتنه و ناامنى ، و جوّ ارعاب و وحشت ، و فضاى جاسوسى و ترس ، خود را از کوفه به کربلا رسانید ، تا با دفاع از دین و اهل بیت (علیهم السلام) گوى سعادت دنیا و آخرت را به دست آورد .

حنظله از جمله کسانى است که حضرت حسین (علیه السلام) او را براى گفتگو با سردار سپاه دشمن ، ابن سعد عنید ، گسیل داشت .

در کتاب شریف منتهى الآمال آمده : حنظله قَدّ مردى برافراشت و پیشاپیش امام ایستاد و در حفظ و نگهدارى آن حضرت ، خود را سپر تیر و نیزه و شمشیر ساخت ، و هر زخم شمشیر و سنانى که به قصد امام مى رسید آن را عاشقانه به جان خود مى خرید ; و همى ندا در مى داد که :

اى قوم ! من مى ترسم بر شما همانند آن عذاب هایى که بر امت هاى گذشته وارد شد وارد شود ، و مانند عذاب هاى قوم نوح و عاد و ثمود ، و آنان که پس از ایشان راه کفر و انکار گرفتند بر شما نازل گردد ، من بر شما از روز قیامت مى ترسم ، روزى که از صحراى محشر رو به دوزخ گردانید و شما را از عذاب الهى نگاه دارنده اى نباشد .

اى قوم ! حسین را مکشید که خدا شما را به سبب عذاب ، مستأصل و هلاک کند .

مطابق برخى از روایات ، حضرت حسین (علیه السلام)فرمود :

اى حنظلة بن اسعد ! خدا تو را رحمت کند . بدان که این گروه مستوجب و مستحق عذاب شدند . تو اینان را به سوى حق دعوت کردى ولى آنان از پذیرش دعوتت امتناع کردند ، و بر تو و یارانت تاختند و به تو و اصحاب تو ناسزا گفتند .

حنظله گفت :

فدایت شوم سخن به صدق گفتى ، آیا من به سوى پروردگارم نروم ، و به برادرانم ملحق نشوم ؟

حضرت فرمود :

چرا اى حنظله ! شتاب کن و به سوى آنچه از جانب حق برایت مهیا شده برو که از دنیا و آنچه در دنیاست بهتر است . آرى ، برو به سوى سلطنتى که هرگز کهنه نشود و زوال نپذیرد .

پس حضرت را وداع کرده و گفت :

 

(اَلسَّلاَمُ عَلَیْکَ یَا أبَاعَبْدِاللّه ! صَلّى اللّهُ عَلَیْکَ وَعَلى أهل بَیْتِکَ وَعَرَّفَ بَیْنَنَا وَبَیْنَکَ فِی الْجَنَّةِ .)

حضرت حسین دعاى حنظله را آمین گفت ، سپس حنظله به میدان شتافت و سر در راه جانان داد و جان به جان آفرین از طریق شهادت تسلیم کرد .


» نوشته شده توسط: حسین ملازاده | لینک ثابت |

بخشی از وصیت نامه امام حسین(ع)
موضوع:
چهارشنبه نهم آذر 1390 20:16

امام حسین علیه السلام بناى قیام خود را بر فداکارى در راه حق گذاشت و از همان آغاز این حقیقت را اعلام کرد و پیوسته بر آن تاکید نمود، چنانکه در وصیتنامه خود به محمد بن حنفیه چنین نوشت:

همانا من به منظور تباهگرى و خودخواهى، و فساد و ستمگرى قیام نکرده ام، و تنها براى اصلاح امت جدم محمد صلى الله علیه و آله قیام کرده ام. من مى خواهم به خوبى ها سفارش و از زشتى ها جلوگیرى کنم، و به سیره جدم محمد صلى الله علیه و آله و سیره پدرم على بن ابى طالب علیه السلام رفتار کنم. پس هر که مرا و هدف مرا به حق و راستى پذیرا شود و در این راه فداکارى نماید، البته خداند به حق و راستى سزاوارتر است، و هر که راه مرا نپذیرد و مرا تنها گذارد، من به تنهایى با صبر و استقامت راه خود را پیش خواهم برد تا خداوند میان من و این چنین مردمان به حق داوریکند و میان من و آنان حکم نماید که او بهترین حاکمان است.
منزلت بردگان شهید در زیارت ناحیه مقدسه
ـ خداوند متعال علاوه بر شرافت شهادت بردگان و توفیق جانبازى در رکاب سرور و سالار شهیدان حسین بن على علیه السلام در کربلا شرافت دیگرى بر افتخارات غلامان شهید افزوده است و آن اینکه در زیارت ناحیه مقدسه منسوب به آخرین حجت خدا حضرت بقیه الله الاعظم(عج) به این پروانگان بال و پر سوخته گرد شمع امت سلام و درود فرستاده است و مى فرماید:
ـ السلام على سلیمان مولى الحسین بن امیرالمؤمنین و لعن الله قاتله سلیمان بن عوف الحضرمى
ـ السلام على قارب مولى الحسین بن على علیه السلام
ـ السلام على منحج مولى الحسین بن على علیه السلام
ـ السلام على جون بن حوى مولى ابى ذرالغفارى
ـ السلام على سالم مولى عارم بن مسلم
ـ السلام على سعید مولى عمرو بن خالد الصیداوى
ـ السلام على زاهر (زاهد) مولى عمرو بن حمق الخزائى
ـ السلام على سالم مولى نبى المدینه الکلبى
ـ السلام على شوذب مولى شاکر


» نوشته شده توسط: حسین ملازاده | لینک ثابت |

علم امام حسین (ع)
موضوع:
چهارشنبه نهم آذر 1390 20:2

 

مقاله ای از مرحوم علّامه طباطبائی  (ره)

سؤال : آیا حضرت سیّدالشهداء(ع) در مسافرتی که از مکّه به سوی کوفه می‌کرد، می‌دانست که شهید خواهد شد یا نه؟
و به عبارت دیگر : آیا آن حضرت به قصد شهادت رهسپار عراق شد یا به قصد تشکیل یک حکومت عادلانه صد در صد اسلامی؟
جواب : سیّدالشهداء(ع) ـ به عقیده شیعه امامیّه ـ امام مفترَض الطّاعه، و سوّمین جانشین از جانشینان پیغمبر اکرم(ص)، و صاحب ولایت کلّیّه می‌باشد.
و علم امام(ع) به اعیان خارجیّه و حوادث و وقایع ـ طبق آنچه از ادلّه نقلیّه و براهین عقلیّه در می‌آید ـ دو قسم و از دو راه است :
قسم اوّل از علم امام
امام(ع) به حقائق جهان هستی ـ در هر گونه شرائطی وجود داشته باشند ـ به اذن خدا، واقف است؛ اعم از آنها که تحت حسّ قرار دارند، و آنها که بیرون از دائره حسّ می‌باشند مانند موجودات آسمانی و حوادث گذشته و وقایع آینده.
دلیل این مطلب
از راه نقل : روایات متواتره‌ای است که در جوامع حدیث شیعه ـ مانند کتاب «کافی» و «بصائر» و کتب صدوق و کتاب «بحار» و غیر آنها ـ ضبط شده.
به موجب این روایات ـ که به حدّ و حصر نمی‌آید ـ امام(ع) از راه موهبت الهی (نه از راه اکتساب) به همه چیز واقف و از همه چیز آگاه است، و هرچه را بخواهد، به اذن خدا، به ادنی توجّهی می‌داند.
البتّه در قرآن کریم، آیاتی داریم که علم غیب را مخصوص ذات خدای متعال و منحصر در ساحت مقدّس او قرار می‌دهد؛ ولی استثنائی که در آیه کریمه ﴿عالم الغیب فلایُظهِر علی غیبه أحداً إلاّ مَن ارتضی مِن رسول﴾ (سوره جنّ ، آیه ۲۶) وجود دارد، نشان می‌دهد که اختصاص علم غیب به خدای متعال به این معنی است که: غیب را مستقلاً و از پیش خود (بالذّات) کسی جز خدای نداند، ولی ممکن است پیغمبران پسندیده، به تعلیم خدائیّ بدانند. و ممکن است پسندیدگانِ دیگر نیز به تعلیمِ پیغمبر، آن را بدانند؛ چنانکه در بسیاری از این روایات، وارد است که پیغمبر و نیز هر امامی، در آخرین لحظاتِ زندگیِ خود، علم امامت را به امامِ پس از خود می‌سپارد.
و از راه عقل : براهینی است که به موجب آنها ، امام(ع) «به حسب مقام نورانیّتِ خود» کامل ترین انسانِ عهد خود و مظهر تامّ اسماء و صفات خدائی و بالفعل به همه چیز عالِم و به هر واقعه شخصیّ آشنا است؛ و «به حسب وجودِ عنصری خود» به هر سوی توجّه کند، برای وی، حقائق روشن می‌شود. (ما تقریر این براهین را، نظر به اینکه به یک سلسله مسائلِ عقلیِ پیچیده، متوقّف، و سطح آنها از سطح این مقاله بالاتر است ، به محلّ مخصوصِ آنها احاله می‌دهیم).

تأثیر علم امام در عمل ، و ارتباط آن با تکلیف
نکته‌ای که باید به سوی آن عطفِ توجّه کرد این است که: اینگونه علمِ موهبتی ـ به موجبِ ادلّه عقلیّ و نقلیّ که آن را اثبات می‌کند ـ قابل هیچگونه تخلّف نیست، و تغییر نمی‌پذیرد، و سر مویی به خطا نمی‌رود، و به اصطلاح : علم است به آنچه در لوح محفوظ ثبت شده است؛ و آگاهی است از آنچه قضای حتمیِ خداوندیّ به آن تعلّق گرفته.

و لازمه این مطلب این است که :
هیچگونه تکلیفی به متعلَّقِ اینگونه علم (از آن جهت که متعلَّقِ اینگونه علم است و حتمیّ الوقوع می‌باشد) تعلّق نمی‌گیرد.
و همچنین قصد و طلبی از انسان با او ارتباط پیدا نمی‌کند.
زیرا «تکلیف» همواره از راهِ «امکان» به فعل تعلّق می‌گیرد؛ و از راهِ اینکه «فعل و ترک» هردو در اختیار مکلَّف‌اند فعل یا ترک، خواسته می‌شود. و اما از جهت ضروریّ الوقوع و متعلَّق قضاءِ حتمیّ بودنِ آن، محال است موردِ تکلیف قرار گیرد.
مثلاً صحیح است خدا به بنده خود بفرماید : فلان کاری که فعل و ترکِ آن، برای تو ممکن است و در اختیارِ توست، بکن [یا مکن  ظ] . ولی محال است بفرماید : فلان کاری را که به موجبِ مشیّت تکوینیّ و قضای حتمیِ من البتّه تحقّق خواهد یافت و برو برگرد ندارد، بکن یا مکن ؛ زیرا چنین امر و نهیی لغو و بی اثر می‌باشد.
و همچنین انسان می‌تواند امری را که امکانِ شدن و نشدن دارد، اراده کرده، برای خود مقصد و هدف قرار داده، برای تحقّق دادنِ آن به تلاش و کوشش بپردازد. ولی هرگز نمی‌تواند امری را که بطور یقین (بی تغیّر و تخلّف) و بطور قضاء حتمیّ، شدنی است، اراده کند و آن را مقصدِ خود قرار داده، تعقیب کند؛ زیرا اراده و عدم اراده، و قصد و عدم قصدِ انسان، کمترین تأثیری در امری که به هر حال شدنی است و [واو ظاهراً زائد است] از آن جهت که شدنی است ندارد ؛ (دقّت شود).

از این بیان روشن می‌شود [که  ظ] :
۱ـ این علم موهبتیِ امام(ع) اثری در اعمال او و ارتباطی با تکالیف خاصّه او ندارد. و اصولاً هر امر مفروض، از آن جهت که متعلَّق قضاءِ حتمی و حتمیّ الوقوع است متعلَّق امر یا نهی یا اراده و قصدِ انسانی نمی‌شود.
آری، متعلَّقِ قضاءِ حتمیّ و مشیّتِ قاطعه حقّ متعال، موردِ رضا به قضاء است؛ چنانکه سیّدالشهداء(ع) در آخرین ساعتِ زندگی، در میان خاک و خون می‌گفت : «رِضیً بقضائک و تسلیماً لأمرک، لا معبود سواک». و همچنین در خطبه‌ای که هنگام بیرون آمدن از مکّه خواند فرمود : «رِضَی الله رضانا أهل البیت».

۲ـ حتمیّ بودنِ فعل انسان از نظر تعلّق قضاء الهی، منافات با اختیاریّ بودنِ آن از نظر فعالیّتِ اختیاریِ انسان ندارد؛ زیرا قضاءِ آسمانیّ، به فعل، با همه چگونگی‌های آن، تعلّق گرفته است، نه به مطلقِ فعل. مثلاً خداوند خواسته است که انسان، فلان فعلِ اختیاریّ را «به اختیارِ خود» انجام دهد؛ و در این صورت تحقّقِ خارجیِ این فعلِ اختیاری، از آن جهت که متعلَّقِ خواست خدا است، حتمیّ و غیر قابل اجتناب است، و در عین حال، اختیاریّ، و نسبت به انسان، صفتِ «امکان» دارد ؛ (دقّت شود).

۳ـ اینکه: ظواهرِ اعمالِ امام(ع) را که قابل تطبیق به علل و اسباب ظاهری است، نباید دلیلِ نداشتنِ این علمِ موهبتی، و شاهدِ جهل به واقع گرفت؛ مانند اینکه گفته شود : اگر سیّدالشهداء(ع) علم به واقع داشت چرا «مسلم» را به نمایندگیِ خود، به کوفه فرستاد؟ چرا توسّطِ «صیداویّ» نامه به اهل کوفه نوشت؟ چرا خود را به هلاکت انداخت، و حال آنکه خدا می‌فرماید : ﴿و لاتلقوا بأیدیکم إلی التهلکه﴾ ؟ (سوره بقره ، آیه ۱۹۵) چرا ؟ [و خ‌ل] چرا؟ . . .
پاسخ همه این پرسش‌ها، از نکته‌ای که تذکّر دادیم روشن است و نیازی به تکرار نیست.

قسم دوّم از علم امام ، علم عادیّ
پیغمبر(ص) به نصّ قرآن کریم و همچنین امام(ع) «از عترت پاک او» ، بشری است همانند سائر افراد بشر؛ و اعمالی که در مسیر زندگی انجام می‌دهد ـ مانند اعمال سائر افراد بشر ـ در مجرای اختیار و بر اساس علم عادیّ قرار دارد.
امام(ع) نیز ـ مانند دیگران ـ خیر و شرّ، و نفع و ضررِ کارها را از روی علم عادیّ تشخیص داده، و آنچه را شایسته اقدام می‌بیند اراده کرده، در انجام آن به تلاش و کوشش می‌پردازد؛ در جایی که علل و عوامل، و اوضاع و احوالِ خارجیّ موافق می‌باشد به هدف اصابت می‌کند، و در جایی که اسباب و شرائط مساعدت نکنند از پیش نمی‌رود.
و اینکه امام(ع) به اذن خدا به جزئیّات همه حوادث ـ چنانکه شده و خواهد شد ـ واقف است، تأثیری در این اعمال اختیاریِ وی ندارد، چنانکه گذشت.
امام(ع) ـ مانند سائر افراد انسانی ـ بنده خدا و به تکالیف و مقرّرات دینی مکلّف و موظّف می‌باشد، و طبق [وظیفه  ظ] سرپرستی و پیشوایی که از جانب خدا دارد، با موازین عادیِ انسانی باید انجام دهد، و آخرین تلاش و کوشش را در احیاء کلمه حق و سر پا نگهداشتنِ دین و آیین بنماید.

نهضت سیّدالشهداء (ع) و هدف آن
با یک سیر اجمالی در وضع عمومی‌آن روز، می‌توان نسبت به تصمیم و اقدام سیّدالشهداء(ع) روشن شد؛
تیره ترین و تاریک ترین روزگاری که در جریان تاریخ اسلام به خانواده رسالت و شیعیانشان گذشته، دوره حکومت بیست ساله «معاویه» بود.
معاویه پس از آنکه خلافت اسلامی را با هر نیرنگ بود بدست آورد و فرمانروای بی قید و شرطِ کشور پهناور اسلامی شد، همه نیروی شِگِرف خود را صرف تحکیم و تقویتِ فرمانرواییِ خود و نابود ساختنِ اهل بیت رسالت می‌نمود. نه تنها در اینکه آنان را نابود کند، بلکه می‌خواست نام آنان را از زبان مردم، و نشان آنان را از یاد مردم، محو کند.
جماعتی از صحابه پیغمبر(ص) را که مورد احترام و اعتماد مردم بودند، از هر راه بود با خود همراه، و با ساختن احادیث به نفع صحابه و ضرر اهل بیت به کار انداخت. و به دستور او در منابر اسلامی در سرتاسر بلاد اسلامی، به امیر المؤمنین (علیه السلام) ـ مانند یک فریضه دینی ـ سبّ و لعن می‌شد.
بوسیله ایادی خود مانند «زیاد بن ابیه» و «سمره بن جندب» و «بسر بن ارطاه» و امثال ایشان، هر جا از دوستان اهل بیت سراغ [پیدا ظ] می‌کرد، به زندگیش خاتمه می‌داد، و در این راه‌ها از زر، از زور، از تطمیع، از ترغیب، از تهدید، تا آخرین حدّ ِ توانایی استفاده می‌کرد.
در چنین محیطی طبعاً کار به اینجا می‌کشد که عامّه مردم از بردن نام علیّ و آل علیّ نفرت کنند، و کسانی که از دوستی اهل بیت رگی در دل دارند، از ترس جان و مال و عِرضِ خود، هرگونه رابطه خود را با اهل بیت قطع کنند.
واقع امر را از اینجا می‌توان بدست آورد که امامت سیّدالشهداء(ع) تقریباً ده سال طول کشید که در همه این مدّت (جز چند ماه اخیر) معاصر معاویه بود؛ در طول این مدّت از آن حضرت ـ که امام وقت و مبیّن معارف و احکام دین بود ـ در تمام فقه اسلامی حتّی یک حدیث نقل نشده است (منظور روایتی است که مردم از آن حضرت نقل کرده باشند که شاهد مراجعه و اقبال مردم است، نه روایتی که از داخل خاندان آن حضرت ـ مانند ائمّه بعدی ـ رسیده باشد).
و از اینجا معلوم می‌شود که آن روز، درب خانه اهل بیت (علیهم السلام) بکلّی بسته شده، و اقبال مردم به حدّ صفر رسیده بوده است.
اختناق و فشار روز افزون که محیط اسلامی را فرا گرفته بود، به امام حسن(ع) اجازه ادامه جنگ یا قیام علیه معاویه را نداد و کمترین فائده‌ای هم نداشت؛ زیرا :
اولاً معاویه از وی بیعت گرفته بود، و با وجود بیعت، کسی با وی همراهی نمی‌کرد.
ثانیاً معاویه خود را یکی از صحابه کبار پیغمبر(ص) و کاتب وحی و مورد اعتماد و دست راست سه نفر از خلفاء راشدین به مردم شناسانیده بود و نام «خال المؤمنین» را به عنوان لقبی مقدّس بر خود گذاشته بود.
ثالثاً با نیرنگ مخصوص به خودش، به آسانی می‌توانست حضرت امام حسن(ع) را به دست کسان خودش بکُشد و بعد به خونخواهی وی برخیزد و از قاتلین وی انتقام بکشد و مجلس عزا نیز برایش برپا کند و عزادار شود !
معاویه وضع زندگی امام حسن(ع) را به جایی کشانیده بود که کمترین امنیّتی حتی در داخل خانه شخصی خودش نداشت. و بالاخره نیز وقتی که می‌خواست برای یزید از مردم بیعت بگیرد آن حضرت را به دست همسر خودش مسموم کرده و شهید ساخت.
همان سیّدالشهداء(ع) که پس از درگذشت معاویه، بی درنگ علیه «یزید» قیام کرد و خود و کسان خود ـ حتی بچه شیرخواره خود ـ را در این راه فدا کرد، در همه مدّت امامت خود که معاصر معاویه بود، به این فداکاری نیز قادر نشد؛ زیرا در برابر نیرنگ‌های صورتاً حق به جانبِ معاویه و بیعتی که از وی گرفته شده بود، قیام و شهادت او کمترین اثری نداشت.
این بود خلاصه وضع ناگواری که معاویه در محیط اسلامی بوجود آورد و درب خانه پیغمبر را بکلّی بسته، اهل بیت را از هر گونه اثر و خاصیت انداخت.

در گذشت معاویه و خلافت یزید
آخرین ضربه کاری معاویه که به پیکر اسلام و مسلمین وارد ساخت، این بود که خلافت اسلامی‌را به سلطنت استبدادیِ موروثی تبدیل نمود و پسر خود یزید را به جای خود نشانید، در حالی که یزید هیچگونه شخصیّت دینی «حتی به طور تزویر و تظاهر» نداشت و همه وقت خود را علناً با ساز و نواز و باده‌گساری و شاهدبازی و میمون‌رقصانی می‌گذرانید و احترامی به مقرّرات دینی نمی‌گذاشت.
و گذشته از همه اینها، اعتقادی به دین و آیین نداشت؛ چنانکه وقتی که اسیران اهل بیت و سرهای شهداء کربلا را وارد دمشق می‌کردند و به تماشای آنها بیرون آمده بود، بانگ کلاغی به گوشش رسید، گفت:
نَعبَ الغرابُ فقلتُ صِحْ أو لاتَصِحْ            فَقَدِ اقْتَضَیْتُ مِنَ الرسولِ دُیونی
[[به نقل «آلوسی» در جزء ۲۶ تفسیر روح‌المعانی ص ۶۶ ، از تاریخ ابن‌الوردی و کتاب وافی‌الوفیات]]

و همچنین هنگامی که اسیران اهل بیت و سر مقدّس سیّدالشهداء را به حضورش آوردند ابیاتی سرود که یکی از آنها این بیت بود:
لَعِبـَتْ هـاشِـمُ بِالْمـُلکِ فـَلا        خَبَـر جـاء و لا وحـی نـَزَل

زمامداری یزید که توأم با ادامه سیاست معاویه بود تکلیف اسلام و مسلمین را روشن می‌کرد؛ و از جمله، وضع رابطه اهل بیت رسالت را با مسلمانان و شیعیانشان (که می‌بایست به دست فراموشی مطلق سپرده شود و بس) معلوم می‌ساخت.
در چنین شرائطی، یگانه وسیله و مؤثّرترین عاملی [عامل ظ] برای قطعیّت یافتن سقوط اهل بیت و در هم ریختن بنیان حق و حقیقت، این بود که سیّدالشهداء با یزید بیعت کند و او را خلیفه و جانشین مفترض‌الطاعه پیغمبر بشناسد.
سیّدالشهداء(ع) نظر به پیشوایی و رهبریِ واقعی که داشت، نمی‌توانست با یزید بیعت کند و چنین قدم مؤثّری در پایمال ساختنِ دین و آیین بردارد، و تکلیفی جز امتناع از بیعت نداشت، و خدا نیز جز این از وی نمی‌خواست.
از آن طرف، امتناع از بیعت، اثری تلخ و ناگوار داشت؛ زیرا قدرت هولناک و مقاومت ناپذیرِ وقت، با تمام هستیِ خود، بیعت می‌خواست (بیعت می‌خواست یا سر) و به هیچ چیز دیگر قانع نبود؛ و از این رو کشته شدن امام(ع) در صورت امتناع در [از : صح] بیعت، قطعی و لازم لاینفکّ امتناع بود.
سیّدالشهداء(ع) نظر به رعایت مصلحت اسلام و مسلمین، تصمیم قطعی بر امتناع از بیعت و کشته شدن گرفت و بی محابا مرگ را به زندگی ترجیح داد، و تکلیف خداییِ وی نیز امتناع از بیعت و کشته شدن بود.
و این است معنی آنچه در برخی از روایات وارد است که رسول خدا در خواب به او فرمود: خدا می‌خواهد تو را کشته ببیند. و نیز آن حضرت به بعضی از کسانی که از نهضت منعش می‌کردند فرمود: خدا می‌خواهد مرا کشته ببیند.
و به هر حال مراد، مشیّت تشریعی است نه تکوینی؛ زیرا چنانکه سابقاً بیان کردیم مشیّت تکوینیِ خدا تأثیری در اراده و فعل [اراده فعل : ظ] ندارد.

زندگی ننگین نه ، مرگ سرخ آری
آری سیّدالشهداء(ع) تصمیم بر امتناع از بیعت و (در نتیجه) کشته شدن گرفت و مرگ را به زندگی ترجیح داد.
و جریان حوادث نیز اصابت نظر آن حضرت را به ثبوت رسانید؛ زیرا شهادت وی با آن وضع دلخراش، مظلومیّت و حقّانیّت اهل بیت را مسجّل ساخت؛ و پس از شهادت، تا دوازده سال نهضت‌ها و خونریزی‌ها ادامه یافت؛ و پس از آن، همان خانه‌ای که در زمان حیات آن حضرت،کسی درب آن را نمی‌شناخت، با مختصر آرامشی که در زمان امام پنجم بوجود آمد، شیعه از اطراف و اکناف مانند سیل، به درِ همان خانه می‌ریختند؛ و پس از آن، روز به روز به آمار شیعیان اهل بیت افزود، و حقّانیّت و نورانیّتشان در هر گوشه و کنار جهان، به تابش و تلألؤ پرداخت؛ و پایه استوار آن، حقّانیّتِ توأم با مظلومیّتِ اهل بیت می‌باشد؛ و پیشتازِ این میدان، سیّدالشهداء(ع) بود.
حالا مقایسه وضع خاندان رسالت و اقبال مردم به آنان در زمان حیات آن حضرت، با وضعی که پس از شهادت وی در مدّت چهارده قرن، پیش آمده و سال به سال تازه‌تر و عمیق‌تر می‌شود، اصابتِ رأیِ آن حضرت را آفتابی می‌کند؛ و بیتی که آن حضرت (بنا به بعضی از روایات) انشاد فرموده اشاره به همین معنی است :
وَ مـَا إنْ طِبـُّنـَا جُبْنٌ وَ لکِنْ        مَنَایـَانـَا وَ دَوْلـَه آخَرینـَا

و به همین نظر بود که معاویه به یزید اکیداً وصیّت کرده بود که اگر حسین بن علی از بیعت با وی خودداری کند او را به حال خود رها کند و هیچگونه متعرّض وی نشود. معاویه نه از راه اخلاص و محبّت این وصیّت را می‌کرد، بلکه می‌دانست که حسین بن علی بیعت کننده نیست، و اگر به دست یزید کشته شود، اهل بیت مارکِ مظلومیّت به خود می‌گیرند؛ و این برای سلطنت امویّ خطرناک؛ و برای اهل بیت، بهترین وسیله تبلیغ و پیشرفت است.

امام به وظیفه خود اشاره می‌کند
سیّدالشهداء(ع) به وظیفه خداییِ خود ـ که امتناع از بیعت بود ـ آشنا بود، و بهتر از همه به قدرت بی‌کران و مقاومت ناپذیر بنی امیّه و روحیه یزید پی برده بود، و می‌دانست که لازمِ لاینفکّ ِ خودداری از بیعت، کشته شدنِ اوست، و انجام وظیفه خدایی، شهادت را در بر دارد؛ و از این معنی در مقامات مختلف با تعبیرات گوناگون کشف می‌فرمود:
در مجلس حاکم مدینه که از وی بیعت می‌خواست فرمود: «مثل من با مثل یزید بیعت نمی‌کند».
هنگامی‌که شبانه از مدینه بیرون می‌رفت، از جدّش رسول اکرم(ص) نقل فرمود که در خواب به وی فرموده: «خدا خواسته (یعنی به عنوان تکلیف) که کشته شوی».
در خطبه‌ای که هنگام حرکت از مکّه خواند، و در پاسخ کسانی که می‌خواستند آن حضرت را از حرکت به سوی عراق منصرف سازند، همان مطلب را تکرار فرمود.
در پاسخِ یکی از شخصیّت‌های اعراب که در راه، اصرار داشت که آن حضرت از رفتن به کوفه منصرف شود وگرنه قطعاً کشته خواهد شد، فرمود: «این رأی بر من پوشیده نیست، ولی اینان از من دست بردار نیستند و هر جا باشم مرا خواهند کشت».
برخی از این روایات، اگرچه معارض دارد یا از جهت سند، خالی از ضعف نیست، ولی ملاحظه اوضاع و احوال روز، و تجزیه و تحلیل قضایا، آنها را کاملاً تأیید می‌کند.

اختلاف روش امام در مدّت قیام خود
البته مراد از اینکه می‌گوییم «مقصد امام(ع) از قیامِ خود، شهادت بود، و خدا شهادتِ او را خواسته بود»، این نیست که خدا از وی خواسته بود که از بیعت یزید خودداری نماید، آنگاه دست روی دست گذاشته، به کسانِ یزید اطّلاع دهد که بیایید مرا بکُشید ! و بدین طریقِ خنده‌دار وظیفه خود را انجام دهد و نام «قیام» روی آن بگذارد.
بلکه وظیفه امام(ع) این بود که علیه خلافتِ شومِ یزید قیام کرده، از بیعت با او امتناع ورزد، و امتناع خود را که به شهادت منتهی خواهد شد، از هر راهِ ممکن به پایان رسانَد.
از اینجا است که می‌بینیم روش امام(ع) در خلال مدّت قیام، به حسب اختلاف اوضاع و احوال، مختلف بوده؛
در آغاز کار که تحت فشارِ حاکم مدینه قرار گرفت شبانه از مدینه حرکت کرده، به مکّه ـ که حرم خدا و مأمنِ دینی بود ـ پناهنده شد و چند ماهی در مکّه در حال پناهندگی گذرانید.
در مکّه تحت مراقبت سرّیِ مأمورینِ آگاهیِ خلافت بود؛ تا تصمیم گرفته شد توسط گروهی اعزامی، در موسم حجّ کشته شود، یا گرفته شده، به شام فرستاده شود.
و از طرف دیگر، سیلِ نامه از جانب عراق به سوی آن حضرت باز شده، در صدها و هزارها نامه، وعده یاری و نصرت داده، او را به عراق دعوت کردند.
و در آخرین نامه که صریحاً به عنوان اتمام حجّت (چنانکه بعضی از مورّخین نوشته‌اند) از اهل کوفه رسید، آن حضرت تصمیم به حرکت و قیام خونین گرفت؛ اول به عنوان اتمام حجّت، «مسلم بن عقیل» را به عنوان نماینده خود فرستاد، و پس از چندی، نامه «مسلم» مبنی بر مساعد بودن اوضاع نسبت به قیام، به آن حضرت رسید.
امام(ع) به ملاحظه دو عامل که گفته شد (یعنی ورود مأمورین سرّی شام به منظور کشتن یا گرفتن وی و حفظ حرمت خانه خدا ، و مهیّا بودنِ عراق برای قیام) به سوی کوفه رهسپار شد.
سپس در اثناء راه که خبر قتلِ فجیعِ «مسلم» و «هانی» رسید، روشِ قیام و جنگِ تهاجمی را، به قیامِ دفاعی تبدیل فرموده، به تصفیه جماعتِ خود پرداخت؛ و تنها، کسانی را که تا آخرین قطره خون خود از یاریِ وی دست بردار نبودند، نگهداشته و رهسپارِ مصرعِ خود شد.
محمد حسین طباطبائی
قم ـ ربیع الاول ۱۳۹۱ هـ

--------------------------------------------------
این مقاله در کتاب «بررسی های اسلامی» ج ۲  ص ۱۶۷ ، و نیز کتاب «معنویّت تشیّع» ص ۲۱۳ ،  ضمن مقالات دیگری از مرحوم علاّمه ، به چاپ رسیده است.

 


» نوشته شده توسط: حسین ملازاده | لینک ثابت |

زندگینامه امام حسین (ع)
موضوع:
چهارشنبه نهم آذر 1390 19:50

دومين فرزند برومند حضرت علي و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحي و ولايت چشم به جهان گشود.

چون خبر ولادتش به پيامبر گرامي اسلام (ص ) رسيد، به خانه حضرت علي (ع ) و فاطمه را فرمود تا کودکش را بياورد. اسما او را در پارچه اي سپيد (2) (س ) آمد و اسما پيچيد و خدمت رسول اکرم (ص ) برد، آن گرامي به گوش راست او اذان و به گوش چپ (3) او اقامه گفت . به روزهاي اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش ، امين وحي الهي ، جبرئيل ، فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اي رسول خدا، اين نوزاد را به نام پسر کوچک هارون (شبير) چون علي براي تو بسان هارون (5) که به عربي (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار. (4)براي  موسي بن عمران است ، جز آن که تو خاتم پيغمبران هستي .

و به اين ترتيب نام پرعظمت "حسين " از جانب پروردگار، براي دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد. به روز هفتم ولادتش ، فاطمه زهرا که سلام خداوند بر او باد، گوسفندي را براي  کشت ، و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موي سر او (6) فرزندش به عنوان عقيقه (7) نقره صدقه داد.

 

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن علي (ع ) که در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفي که پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز مي داشت ، به بزرگواري  و مقام شامخ پيشواي سوم آگاه شدند. سلمان فارسي مي گويد: ديدم که رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوي  خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگواراني ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستي ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاي خدايي که نه نفرند و خاتم ايشان ، (8) قائم ايشان (امام زمان "عج ") مي باشد.

انس بن مالک روايت مي کند: وقتي از پيامبر پرسيدند کدام يک از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي داري ، فرمود:

بارها رسول گرامي حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد و (9) حسن و حسين را، (10) آنان را مي بوييد و مي بوسيد. ابوهريره که از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است ، در عين حال اعتراف مي کند که : "رسول اکرم را ديدم که حسن و حسين را بر شانه هاي  خويش نشانده بود و به سوي ما مي آمد، وقتي به ما رسيد فرمود هر کس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست (11) داشته ، و هر که با آنان دشمني ورزد با من دشمني نموده است .

عالي ترين ، صميمي ترين و گوياترين رابطه معنوي و ملکوتي بين پيامبر و حسين را مي توان در اين جمله رسول گرامي  اسلام (ص ) خواند که فرمود: "حسين از من و من از (12) حسينم

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپري شد، و آن گاه که رسول خدا (ص ) چشم ازجهان فروبست و به لقاي پروردگار شتافت ، مدت سي سال با پدر زيست . پدري که جز به انصاف حکم نکرد، و جز به طهارت و بندگي  نگذرانيد، جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدري که در زمان حکومتش لحظه اي او را آرام نگذاشتند،همچنان که به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند. در تمام اين مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي کرد، و در چند سالي که حضرت علي (ع ) متصدي خلافت ظاهري شد، حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامي ، مانند يک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش مي کوشيد، و در جنگهاي  "جمل "، "صفين " و "نهروان " شرکت و به اين ترتيب ، از پدرش اميرالمؤمنين (ع ) و دين خدا حمايت کرد و (13) داشت . حتي گاهي در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي کرد.

در زمان حکومت عمر، امام حسين (ع ) وارد مسجد شد، خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده کرد که سخن مي گفت . بلادرنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: "از منبر (14) پدرم فرود آي ....

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت علي (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع )مامت و رهبري شيعيان به حسن بن علي (ع )، فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع )، منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) که دست پرورد وحي محمدي و ولايت علوي بود، همراه و همکار و همفکر برادرش بود. چنان که وقتي بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع ) مجبور شد که با معاويه صلح کند و آن همه ناراحتيها را تحمل نمايد، امام حسين (ع ) شريک رنجهاي برادر بود و چون مي دانست که اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين معاويه ، در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويي  نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود، امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوي  معاويه بشکند و سزاي ناهنجاريش را به کنارش بگذارد، ولي امام حسن (ع ) او را به سکوت و خاموشي فراخواند، امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت ، آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه (15) برآمد، و با بياني رسا و کوبنده خاموشش ساخت .

 

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود، به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن علي (ع ) امامت و رهبري شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبري جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد که معاويه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اريکه حکومت اسلام به ناحق تکيه زده ، سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامي  و قوانين خداوند است ، و از اين حکومت پوشالي مخرب به سختي رنج مي برد، ولي نمي توانست دستي فراز آورد و قدرتي فراهم کند تا او را از جايگاه حکومت اسلامي پايين بکشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعي مشابه او داشت .

امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشکار سازد و به سازندگي قدرت بپردازد، پيش از هر جنبش و حرکت مفيدي به قتلش مي رساند، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پيشه ساخت که اگر برمي خاست ، پيش از اقدام به دسيسه کشته مي شد، و از اين کشته شدن هيچ نتيجه اي گرفته نمي شد.

بنابراين تا معاويه زنده بود، چون برادر زيست و علم مخالفتهاي بزرگ نيفراخت ، جز آن که گاهي محيط و حرکات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم را به آينده نزديک اميدوار مي ساخت که اقدام مؤثري خواهد نمود. و در تمام طول مدتي  که معاويه از مردم براي ولايت عهدي يزيد، بيعت مي گرفت ، حسين به شدت با او مخالفت کرد، و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و ولي عهدي او را نپذيرفت و حتي گاهي  (16) سخناني  تند به معاويه گفت و يا نامه اي کوبنده براي او نوشت .

معاويه هم در بيعت گرفتن براي يزيد، به او اصراري نکرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسيني

يزيد پس از معاويه بر تخت حکومت اسلامي تکيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند،و براي اين که سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت کند، مصمم شد براي نامداران و شخصيتهاي اسلامي پيامي بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور، نامه اي به حاکم مدينه نوشت و در آن يادآور شد که براي من از حسين (ع ) بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان . حاکم اين خبر را به امام حسين (ع ) رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود:

"انا لله و انا اليه راجعون و علي الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل (17) يزيد آن گاه که افرادي چون يزيد، (شراب خوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاک که حتي  ظاهر اسلام را هم مراعات نمي کند) بر مسند حکومت اسلامي بنشيند، بايد فاتحه اسلام را خواند. (زيرا اين گونه زمامدارها با نيروي اسلام و به نام اسلام ، اسلام را از بين مي برند.)

امام حسين (ع ) مي دانست اينک که حکومت يزيد را به رسميت نشناخته است ، اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانند، لذا به امر پروردگار، شبانه و مخفي از مدينه به سوي مکه حرکت کرد. آمدن آن حضرت به مکه ، همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد، در بين مردم مکه و مدينه انتشار يافت ، و اين خبر تا به کوفه هم رسيد. کوفيان از امام حسين (ع ) که در مکه بسر مي برد دعوت کردند تا به سوي آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل ، پسر عموي خويش را به کوفه فرستاد تا حرکت و واکنش اجتماع کوفي را از نزديک ببيند و برايش بنويسد. مسلم به کوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اي روبرو شد، هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت کردند، و مسلم هم نامه اي  به امام حسين (ع ) نگاشت و حرکت فوري امام (ع ) را لازم گزارش داد.

هر چند امام حسين (ع ) کوفيان را به خوبي مي شناخت ، و بي وفايي  و بي ديني شان را در زمان حکومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد کرد، و ليکن براي اتمام حجت و اجراي اوامر پروردگار تصميم گرفت که به سوي کوفه حرکت کند.

با اين حال تا هشتم ذي حجه ، يعني روزي  که همه مردم مکه عازم رفتن به "مني " بودند و هر کس در راه مکه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مکه (18) برساند، آن حضرت در مکه ماند و در چنين روزي با اهل بيت و ياران خود، از مکه به طرف عراق خارج شد و با اين کار هم به وظيفه خويش عمل کرد و هم به مسلمانان جهان فهماند که پسر پيغمبر امت ، يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نکرده ، بلکه عليه او قيام کرده است .

يزيد که حرکت مسلم را به سوي کوفه دريافته و از بيعت کوفيان با او آگاه شده بود، ابن زياد را (که از پليدترين ياران يزيد و از کثيفترين طرفداران حکومت بني اميه بود) به کوفه فرستاد. ابن زياد از ضعف ايمان و دورويي و ترس مردم کوفه استفاده نمود و با تهديد ارعاب ، آنان را از دور و بر مسلم پراکنده ساخت ، و مسلم به تنهايي با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت ، و پس از جنگي دلاورانه و شگفت ، با شجاعت شهيد شد.

(سلام خدا بر او باد). و ابن زياد جامعه دورو و خيانتکار و بي ايمان کوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت ، و کار به جايي رسيد که عده اي از همان کساني که براي امام (ع ) دعوت نامه نوشته بودند، سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.

امام حسين (ع ) از همان شبي که از مدينه بيرون آمد، و در تمام مدتي که در مکه اقامت گزيد، و در طول راه مکه به کربلا، تا هنگام شهادت ، گاهي به اشاره ، گاهي به اعلان مي داشت که : "مقصود من از حرکت ، رسوا ساختن حکومت ضد اسلامي يزيد و صراحت ، برپاداشتن امر به معروف و نهي از منکر و ايستادگي در برابر ظلم و ستمگري است و جز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدي هدفي ندارم .

و اين مأموريتي بود که خداوند به او واگذار نموده بود، حتي اگر به کشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيري خانواده اش اتمام پذيرد. رسول گرامي (ص ) و اميرمؤمنان (ع) و حسن بن علي (ع ) پيشوايان پيشين اسلام ، شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتي در هنگام ولادت امام حسين (ع )، و خود امام حسين (ع ) به (19) رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذکر داده بود.

علم امامت مي دانست که آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد، ولي او کسي نبود که در برابر دستور آسماني  و فرمان خدا براي جان خود ارزشي قائل باشد، يا از اسارت خانواده اش واهمه اي  به دل راه دهد. او آن کس بود که بلا را کرامت و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدي خدا بر او باد) .

خبر "شهادت حسين (ع ) در کربلا" به قدري در اجتماع اسلامي مورد گفتگو واقع شده بود که عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته ، از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن علي (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدينسان حرکت امام حسين (ع ) با آن درگيريها و ناراحتيها احتمال کشته شدنش را در اذهان عامه تشديد کرد. بويژه که خود در طول راه مي فرمود: "من کان باذلا فينا مهجته (20) و موطنا علي لقاء الله نفسه فليرحل معنا.

هر کس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد، همراه ما بيايد. و لذا در بعضي از دوستان اين توهم پيش آمد که حضرتش را از اين سفر منصرف سازند.

غافل از اين که فرزند علي  بن ابي طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر، و از ديگران به وظيفه خويش آگاهتر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده دست نخواهد کشيد.

باري امام حسين (ع ) با همه اين افکار و نظريه ها که اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد، و کوچکترين خللي در تصميمش راه نيافت .

سرانجام ، رفت ، و شهادت را دريافت . نه خود تنها، بلکه با اصحاب و فرزندان که هر يک ستاره اي درخشان در افق اسلام بودند، رفتند و کشته شدند، و خونهايشان شنهاي گرم دشت کربلا را لاله باران کرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقي مانده بسترهاي  گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست ، و اساسا اسلام از بني اميه و بني اميه از اسلام جداست .
راستي هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند، و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوترانيهاي او و عمالش را مي شنيدند، چقدر از اسلام متنفر مي شدند، زيرا اسلامي که خليفه پيغمبرش يزيد باشد، به راستي نيز تنفرآور است ... و خاندان پاک حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت را به گوش مردم برسانند. و شنيديم و خوانديم که در شهرها، در بازارها، در مسجدها، در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نکبت بار يزيد، هماره و همه جا دهان گشودند و فرياد زدند، و پرده زيباي  فريب را از چهره زشت و جنايتکار جيره خواران بني اميه برداشتند و ثابت کردند که يزيد سگ باز وشرابخوار است ، هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريکه اي که او بر آن تکيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسيني را تکميل کرد، طوفاني  در جانها برانگيختند، چنان که نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستي و رذالت و دناءت گرديد و همه آرزوهاي طلايي و شيطانيش چون نقش بر آب گشت . نگرشي  ژرف مي خواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت .

از همان اوان شهادتش تا کنون ، دوستان و شيعيانش ، و همه آنان که به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند، همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را، سالروز قيام و شهادتش را با سياه پوشي  و عزاداري محترم مي شمارند، و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز مي دارند. پيشوايان مآل انديش و معصوم ما، هماره به واقعه کربلا و به زنده داشتن آن عنايتي خاص داشتند.

غير از اين که خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند، در فضيلت عزاداري و محزون بودن براي آن بزرگوار، گفتارهاي متعددي ايراد فرموده اند. ابوعماره گويد: "روزي به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم ، فرمود اشعاري در سوگواري حسين براي ما بخوان . وقتي شروع به خواندن نمودم صداي گريه حضرت برخاست ، من مي خواندم و آن عزيز مي گريست ، چندان که صداي گريه از خانه برخاست .

بعد از آن که اشعار را تمام کردم ، امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام (21) حسين (ع ) مطالبي بيان فرمود و نيز از آن جناب است که فرمود: "گريستن و بي تابي کردن در هيچ مصيبتي شايسته (22) نيست مگر در مصيبت حسين بن علي ، که ثواب و جزايي گرانمايه دارد.

باقرالعلوم ، امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم که يکي از اصحاب بزرگ او است فرمود: "به شيعيان ما بگوييد که به زيارت مرقد حسين بروند، زيرا بر هر شخص باايماني که (23) به امامت ما معترف است ، زيارت قبر اباعبدالله لازم مي باشد.

امام صادق (ع ) مي فرمايد: "ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يکون من الاعمال . (24) همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اي ارزش و فضيلتش بيشتر است .

زيرا که اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است که به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويي  روح را به سوي ملکوت خوبيها و پاکدامنيها و فداکاريها پرواز مي دهد. هر چند عزاداري و گريه بر مصايب حسين بن علي (ع )، و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشکوه و حماسه ساز کربلايش ارزش و معياري والا دارد، لکن بايد دانست که نبايد تنها به اين زيارتها و گريه ها و غم گساريدن اکتفا کرد، بلکه همه اين تظاهرات ، فلسفه دين داري ، فداکاري و حمايت از قوانين آسماني را به ما گوشزد مي نمايد، و هدف هم جز اين نيست ، و نياز بزرگ ما از درگاه حسيني آموختن انسانيت و خالي بودن دل از هر چه غير از خداست مي باشد، و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم ، هدف مقدس حسيني به فراموشي مي گرايد.

 

اخلاق و رفتار امام حسين (ع )

با نگاهي  اجمالي به 56سال زندگي سراسر خداخواهي و خداجويي  حسين (ع )، درمي يابيم که هماره وقت او به پاکدامني  و بندگي و نشر رسالت احمدي و مفاهيم عميقي والاتر از درک و ديد ما گذشته است . اکنون مروري  کوتاه به زواياي زندگاني آن عزيز، که پيش روي ما است :

جنابش به نماز و نيايش با پروردگار و خواندن قرآن و دعا و استغفار علاقه بسياري  و حتي در آخرين شب (25) داشت . گاهي در شبانه روز صدها رکعت نماز مي گزاشت .

زندگي دست از نياز و دعا برنداشت ، و خوانده ايم که از دشمنان مهلت خواست تا بتواند با خداي خويش به خلوت بنشيند. و فرمود: "خدا مي داند که من نماز و تلاوت (26) قرآن و دعاي زياد و استغفار را دوست دارم  (27) حضرتش بارها پياده به خانه کعبه شتافت و مراسم حج را برگزار کرد.

ابن اثير در کتاب "اسد الغابة " مي نويسد: "کان الحسين رضي الله عنه فاضلا کثير الصوم و الصلوة و الحج و الصدقة و افعال (28) الخير جميعها. حسين (ع ) بسيار روزه مي گرفت و نماز مي گزارد و به حج مي رفت و صدقه مي داد و همه کارهاي پسنديده را انجام مي داد.

شخصيت حسين بن علي  (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و پرشکوه بود که وقتي با برادرش امام مجتبي (ع ) پياده به کعبه مي رفتند، همه بزرگان و شخصيتهاي اسلامي به (29) احترامشان از مرکب پياده شده ، همراه آنان راه مي پيمودند.

احترامي که جامعه براي  حسين (ع ) قائل بود، بدان جهت بود که او با مردم زندگي  مي کرد - از مردم و معاشرتشان کناره نمي جست - با جان جامعه هماهنگ بود، چونان ديگران از مواهب و مصائب يک اجتماع برخوردار بود، و بالاتر از همه ايمان بي تزلزل او به خداوند، او را غم خوار و ياور مردم ساخته بود.

و گرنه ، او نه کاخهاي مجلل داشت و نه سربازان و غلامان محافظ، و هرگز مثل جباران راه آمد و شد را به گذرش بر مردم نمي بستند، و حرم رسول الله (ص ) را براي او خلوت نمي کردند... اين روايت يک نمونه از اخلاق اجتماعي اوست ، بخوانيم :

روزي از محلي عبور مي فرمود، عده اي از فقرا بر عباهاي پهن شده شان نشسته بودند و نان پاره هاي خشکي  مي خوردند، امام حسين (ع ) مي گذشت که تعارفش کردند و او هم پذيرفت ، نشست و تناول فرمود و آن گاه بيان داشت : "ان الله لا يحب المتکبرين "، خداوند متکبران را دوست نمي دارد. (30)

پس فرمود: "من دعوت شما را اجابت کردم ، شما هم دعوت مرا اجابت کنيد.

آنها هم دعوت آن حضرت را پذيرفتند و همراه جنابش به منزل رفتند. حضرت دستور داد و بدين ترتيب پذيرايي گرمي  (31) هر چه در خانه موجود است به ضيافتشان بياورند، از آنان به عمل آمد، و نيز درس تواضع و انسان دوستي را با عمل خويش به جامعه آموخت .

شعيب بن عبدالرحمن خزاعي  مي گويد: "چون حسين بن علي (ع ) به شهادت رسيد، بر پشت مبارکش آثار پينه مشاهده کردند، علتش را از امام زين العابدين (ع ) پرسيدند، فرمود اين پينه ها اثر کيسه هاي  غذايي است که پدرم شبها به دوش مي کشيد و به خانه (32) زنهاي  شوهرمرده و کودکان يتيم و فقرا مي رسانيد.

شدت علاقه امام حسين (ع ) را به دفاع از مظلوم و حمايت از ستم ديدگان مي توان در داستان "ارينب وهمسرش عبدالله بن سلام " دريافت ، که اجمال و فشرده اش را در اين جا متذکر مي شويم : يزيد به زمان ولايت عهدي ، با اين که همه نوع وسايل شهوتراني و کام جويي و کامروايي از قبيل پول ، مقام ، کنيزان رقاصه و... در اختيار داشت ، چشم ناپاک و هرزه اش را به بانوي شوهردار عفيفي دوخته بود.

پدرش معاويه به جاي اين که در برابر اين رفتار زشت و ننگين عکس العمل کوبنده اي  نشان دهد، با حيله گري  و دروغ پردازي و فريبکاري ، مقدماتي فراهم ساخت تا زن پاکدامن مسلمان را از خانه شوهر جدا ساخته به بستر گناه آلوده پسرش يزيد بکشاند. حسين بن علي (ع ) از قضيه باخبر شد، در برابر اين تصميم زشت ايستاد و نقشه شوم معاويه را نقش بر آب ساخت و با استفاده از يکي از قوانين اسلام ، زن را به شوهرش عبدالله بن سلام بازگرداند و دست تعدي و تجاوز يزيد را از خانواده مسلمان و پاکيزه اي قطع نمود و با اين کار همت و غيرت الهي اش را نمايان و علاقه مندي خود را به حفظ نواميس جامعه مسلمانان ابراز داشت ، و اين رفتار داستاني شد که در مفاخر آل علي (ع ) و دناءت و ستمگري بني اميه ، براي هميشه در تاريخ به يادگار (33) ماند.

علائلي در کتاب "سمو المعني " مي نويسد:

"ما در تاريخ انسان به مردان بزرگي برخورد مي کنيم که هر کدام در جبهه و جهتي  عظمت و بزرگي خويش را جهان گير ساخته اند، يکي در شجاعت ، ديگري در زهد، آن ديگري در سخاوت ، و... اما شکوه و بزرگي امام حسين (ع ) حجم عظيمي است که ابعاد بي نهايتش هر يک مشخص کننده يک عظمت فراز تاريخ است ، گويا او جامع همه (34) والاييها و فرازمنديها است .

 آري ، مردي که وارث بي کرانگي  نبوت محمدي است ، مردي که وارث عظمت عدل و مروت پدري چون حضرت علي  (ع ) است و وارث جلال و درخشندگي فضيلت مادري چون حضرت فاطمه (س ) است ، چگونه نمونه برتر و والاي عظمت انسان و نشانه آشکار فضيلتهاي خدايي نباشد. درود ما بر او باد که بايد او را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهيم .

امام حسين (ع ) و حکايت زيستن و شهادتش و لحن گفتارش و ابعاد کردارش نه تنها نمونه يک بزرگ مرد تاريخ را براي ما مجسم مي سازد، بلکه او با همه خويشتن ، آيينه تمام نماي فضيلتها، بزرگ منشيها، فداکاريها، جان بازيها، خداخواهيها وخداجوييها مي باشد، او به تنهايي  مي تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشريت را ضامن گردد. بودن و رفتنش ، معنويت و فضيلتهاي انسان را ارجمند نمود.


پي نوشتها:

در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع ) اقوال ديگري هم گفته شده است ، ولي  (1)
ما قول مشهور بين شيعه را نقل کرديم . ر. به . ک . اعلام الوري طبرسي ، ص .213
احتمال دارد منظور از اسما، دختر يزيد بن سکن انصاري باشد. ر. به . ک . اعيان (2)
الشيعه ، جزء ,11 ص .167
امالي شيخ طوسي ، ج 1، ص .377 (3)
شبر بر وزن حسن ، و شبير بر وزن حسين ، و مبشر بر وزن محسن ، نام پسران هارون (4)
بوده است و پيغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام
ناميده است - تاج العروس ، ج 3، ص ,389 اين سه کلمه در زبان عبري همان معني را
دارد که حسن و حسين و محسن در زبان عربي دارد - لسان العرب ، ج ,66 ص .60
معاني الاخبار، ص .57 (5)
در منابع اسلامي درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براي سلامتي فرزند بسيار (6)
مؤثر دانسته شده است . ر. به . ک . وسائل الشيعه ، ج ,15 ص 143به بعد.
کافي ، ج 6، ص .33 (7)
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 146- کمال الدين صدوق ، ص .152 (8)
سنن ترمذي ، ج 5، ص .323 (9)
ذخائر العقبي ، ص .122 (10)
الاصابه ، ج ,11 ص .30 (11)
سنن ترمذي ، ج 5، ص 324- در اين قسمت رواياتي که در کتابهاي اهل تسنن آمده (12)
است نقل شد تا براي آنها هم سنديت داشته باشد.
الاصابه ، ج 1، ص .333 (13)
تذکرة الخواص ابن جوزي ، ص 34- الاصابه ، ج 1، ص ,333 آن طور که بعضي از (14)
مورخين گفته اند اين موضوع تقريبا در سن ده سالگي امام حسين (ع ) اتفاق افتاده
است .
ارشاد مفيد، ص .173 (15)
رجال کشي ، ص 94- کشف الغمة ، ج 2، ص .206 (16)
مقتل خوارزمي ، ج 1، ص 184- لهوف ، ص .20 (17)
روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است که حاجيها به "مني " بروند، و در آن زمان به (18)
اين حکم استحبابي عمل مي کردند، ولي در زمان ما مرسوم شده است که از روز هشتم
يکسره به عرفات مي روند.
کامل الزيارات ، ص 68به بعد - مشير الاحزان ، ص 9. (19)
لهوف ، ص .53 (20)
کامل الزيارات ، ص .105 (21)
کامل الزيارات ، ص .101 (22)
کامل الزيارات ، ص .121 (23)
کامل الزيارات ، ص .147 (24)
عقد الفريد، ج 3، ص .143 (25)
ارشاد مفيد، ص .214 (26)
مناقب ابن شهرآشوب ، ج 3، ص 224- اسد الغابة ، ج 2، ص .20 (27)
اسد الغابة ، ج 2، ص .20 (28)
ذکري  الحسين ، ج 1، ص ,152 به نقل از رياض الجنان ، چاپ بمبک ي ، ص 241- (29)
انساب الاشراف .
سوره نحل ، آيه .22 (30)
تفسير عياشي ، ج 2، ص .257 (31)
مناقب ، ج 2، ص .222 (32)
الامامة والسياسة ، ج 1، ص 253به بعد. (33)
از کتاب سمو المعني ، ص 104به بعد، نقل به معني شده است . (34)


» نوشته شده توسط: حسین ملازاده | لینک ثابت |

آخرین مطالب ارسالی